علت تاسیس راه آهن امیدبه _ ماهشهر در دهه ۱۳۲۰ نیاز شرکت نفت به ابزار و وسایل مورد نیاز برای چاههای شرق خوزستان بود؛ موضوعی که کمتر مورد توجه پژوهشگران تاریخ صنعت نفت قرار گرفته است.
🖋 حسن خادمی
(حوزه پژوهس: تاریخ نفت، شرکت شهرهای نفتی،نویسنده کتاب سنتریلی ) ۲۹ تیر ۱۴۰۵
در آن زمان که هنوز جاده مسجدسلیمان _ اهواز ساخته نشده بود، شرکت نفت برای حمل و نقل امکانات و وسایل مورد نیاز خود، در سال 1923 میلادی مطابق با 1300 خورشیدی خط آهنی از درخزینه تا مسجدسلیمان تاسیس کرد. در سالهای بعد جاده مسجدسلیمان به اهواز ساخته و آسفالت گردید، حمل و نقل شرکت به وسیله ی کامیونها انجام گرفت. با توسعهی فعالیتهای صنعت نفت و ایجاد انبارهایی در آبادان، اهواز و آغاجاری، تاسیسات راه آهن مزبور متروک و از حدود سال ۱۳۲۷ کارکنان آن به راه آهن جدیدی که پیش از آن بین امیدیه – ماهشهر ایجاد شده بود منتقل شدند. علت تاسیس و ایجاد این راه آهن، نیاز شرکت نفت به ابزار و وسایل مورد نیاز برای چاههای شرق خوزستان بود. با توجه به اینکه امیدیه در ۶۰ کیلومتری شمال ماهشهر قرار داشت، و بندرهای شاهپور و ماهشهر، امکان انبار کردن وسایل و تجهیزات را نداشتند، شرکت نفت تصمیم گرفت که با ساخت یک خط آهن، امیدیه را تبدیل به بارانداز کند. و این زمانی است که هنوز در امیدیه خانه ای ساخته نشده بود و شرکت در اسناد خود نامیبرای آن انتخاب نکرده بود و با همان نام بارانداز شناخته میشد.

تجهیزاتی که با قطار به امیدیه منتقل میشد، در انبارهایی که به همین منظور ساخته شد بود نگهداری میشد. هر زمان که شرکت نفت برای چاههای نفت به این تجهیزات نیاز پیدا میکرد، آنها را با ماشینهای اینترناش به چاههای نفت آغاجاری، پازنان و گچساران منتقل میکرد. رانندگان ماشینهای اینترناش، بر همین اساس شعری میگفتند که در میان مردم آن زمان بسیار شهرت یافت. «مجنونوم عاشق لیلی، ماشینم انترناشه پشتش تریلی، با کدوم یا پازنون یا سنتریلی» جچمنظور گچساران و سنتریلی منظور شرکت شهر آغاجاری بود. قطار باری امیدیه ماهشهر , با نیروی بخار کار میکرد و عرض ریل آن نسبت به ریلهای استاندار باریک تر بود. البته عرض ریلهای خط آهن درخزینه هم مانند امیدیه باریک بود اما با عرض ریلهای امیدیه متفاوت بود. لذا دیزلهای قطار درخزینه به امیدیه منتقل نشد و تنها پرسنل راه آهن را به امیدیه منتقل کردند. رنگ لوکوموتیو امیدیه – ماهشهر سبز تیره بود. این قطار باری، صبح زود از امیدیه به سمت ماهشهر حرکت و در ایستگاههای مختلف برای آبگیری توقف میکرد زیرا با بخار آب کار میکرد. سوخت آن در آغاز ذغال سنگ بود اما بعدا مازوت شد. زمانی که قطار از ماهشهر به امیدیه میآمد و اجناس مورد نیاز شرکت نفت را در انبارها خالی میکرد، واگنهای خالی به سنگ شکن سویره رفته و در آنجا پس از اینکه شن و ماسه را بار زده برای ساخت خانه به ماهشهر و امیدیه میبردند.
باید یادآوری کرد که در محل 19 مایلی، بین امیدیه و ماهشهر یک خط فرعی از راه آهن امیدیه ماهشهر منشعب شده و به سنگ شکنی در سویره میرفت. در محل انشعاب خط راه آهن امیدیه – ماهشهر به سویره، یک سوزن بان برای تقویض خط مستقر بود. بجز راننده، 4 نفر دیگر در قطار کار میکردند. معمولا پرسنل قطار ناهار را در بین راه خورده و برای رفع خستگی، در واگن آخری قطار، خودشان را با یک نوع بازی محلی به نام پشکل به گال سرگرم میکردند. قطار، هنگام بعد ازظهر به ماهشهر میرسید و پس از بارگیری به امیدیه باز میگشت که معمولا وقتی به امیدیه میرسید هوا تاریک بود. حاجت گندایی که بعدا فامیلش را به رفعتی تغییر داد، از پرسنل راه آهن بود که نخست به عنوان سوزن بان قطار در خزینه – مسجد سلیمان در شرکت نفت استخدام شد. 7 سال در این شغل کار کرد و بعدا راننده قطار شد. هنگامیکه راه آهن دره خزینه مسجد سلیمان برچیده شد، وی از جمله کسانی بود که به امیدیه منتقل گردید. از جمله کسانی که در راه آهن همکار آقای رفعتی بودند؛ میتوان از یدالله شالور، عبود عرب، عزیزالله مرادی و برجعلی مددی نام برد که راننده قطار بودند. از دیگر رانندگان قطار میتوان به مش مراد بهرامیو یدالله جعفری اشاره کرد. علی یار اورک, کونعلی, بنیاد لیموچی (ململی), موسی موسی پور, حیدر گل زردان, شیخی و فردی به نام دیدار از دیگر پرسنل راه آهن امیدیه بودند. آقای دیدار جزو پرسنل دفتری راه آهن و فردی خوش برو رو و خوش اندام بود. از دیگر کسانی که در راه آهن امیدیه کار میکردند، مصطفی داوودی بود. وی در سال ۱۳۲۵ در اداره گچ پلند کولر شاپ مسجد سلیمان مشغول به کار شد و پس از آن وارد اداره راه آهن مسجدسلیمان دره خزینه گردید. وی در ایستگاه اوگه (آب گاه) سوزن بان بود. زمانی که راه آهن مسجد سلیمان در خزینه جمع آوری شد، وی نیز به همراه دیگر کارکنان راه آهن مسجد سلیمان به امیدیه منتقل گردید. هنگامیکه قطار امیدیه ماهشهر وارد محوطه شرکت نفت امیدیه میشد و اجناس را خالی میکرد، مصطفی داوودی به وسیله یک دیزل قطار کوچک که سبزرنگ بود، واگنهای خالی را جمع آوری کرده در پشت انبارهای جدید شرکت برده در آنجا ردیف میکرد تا برای بردن به ماهشهر آماده باشند. داوودی پس از منحل شدن راه آهن امیدیه، به قسمت انبارها منتقل شد. از جمله افراد دیگری که همکار رفعتی در راه آهن بودند، فردی به نام رجب بود که در مسجد سلیمان نیز همکار وی بود. رجب اندام درشتی داشت و آدم خوش مشربی بود. همیشه یک کلاه بافتنی روی سرش بود و هر وقت رئیس راه آهن مسجد سلیمان؛ آقای مهرپور، نیاز به آشپز داشت، ایشان به عنوان آشپز در خانه او کار میکرد. از شاگرد رانندههای قطار امیدیه – ماهشهر میتوان به بختیار اسماعیلی برادر آقای میرزایی معلم آموزش و پرورش امیدیه، اشاره کرد. آقای نامدار اسماعیلی از دیگر پرسنل شاغل در راه آهن امیدیه ماهشهر بود. در راه آهن امیدیه، برای راهنمایی راننده قطار و جفت کردن واگنهای قطار، شخصی به نام گارد من(Guard Man) کار میکرد که با پرچم سبزی که در دست داشت، این کار را انجام میداد. مسئولیت این کار، بر عهدهی آقای فتحی بود. راه آهن امیدیه، اداره مستقلی داشت که آقای امین پور رئیس آن بود. تا سال ۱۳۳۵ خط آهن امیدیه ماهشهر برقرار بود و از آن به بعد جمع آوری شد و همهی کارکنان اداره راه آهن را بین ادارات شرکت نفت تقسیم کردند. موسی پور به باشگاه البرز میانکوه رفت. حیدر گل زردان به گاراژ منتقل و چکر شد. حاجت رفعتی هم به گاراژ منتقل شد. واگنها و دیزل قطار امیدیه – ماهشهر را مدتها در سلویچ؛ انبار نگهداری وسایل از دور خارج شده، نگهداری کردند و سپس آنها را قطعه قطعه کرده به عنوان آهن قراضه فروختند. پس از اینکه شرکت نفت خط آهن را به امان خدا رها کرد، تعدادی از ریلهای خط آهن امیدیه – ماهشهر در ساخت سقف مسجد آغاجاری به عنوان تیر آهن استفاده شد. همچنین گروهی از اهالی کمپ لیاقت امیدیه از ریل آهن به عنوان تیرآهن در سقف خانه هایشان استفاده کردند. روی این ریلها به انگلیسی نوشته شده: Made in England.


نگارنده در جستجوی آثار خط آهن فرعی ۱۹ مایلی به سنگ شکن سویره وارد روستایی در کنار خط آهن باقیمانده آن سالها شد. یکی از روستاییان در حیات خانه اش، با استفاده از چوبهای زیر خط آهن، آغلی برای نگهداری گوسفندهایش درست کرده است. از این جستجوگری تاریخی موفقیتی حاصل آمد و یکی از میخهای فولادی بکار رفته در خط آهن نصیب نگارنده این سطور گشت. این نوشته با احترام و یاد آن مرد روستایی که نامش از خاطرم رفته به پایان میبرم.



افزودن دیدگاه